تبليغاتX
حرف های ناتمام...

گزیدم از میان مرگ ها این گونه مردن را

 

تورا چون جان فشردن در بر آن گه جان سپردن را

 

خوشا از عشق مردن ای که طعم تو

 

حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را

 

چه جای شکوه زاندوه تو،وقتی دوست تر دارم

 

من از هر شادی دیگر غم عشق تو خوردن ا

 

تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی

 

نداند نقشت از لوح ضمیر من ستردن را

 

کنایت بر فراز دار زد جانبازی منصور

 

که اوج این است این،در عشق بازی پا فشردن را

 

مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده

 

که دیگر برنمی تابد دلم نوبت شمردن را

 

کجایی ای نسیم نابهنگام ای جوانمرگی

 

که ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را

 

نادر نادرپور
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 21:56  توسط علی  | 

توضيح: چند سال قبل در اداره اي كار مي كردم كه حقوقمان هر چند يكماه  به حسابمان واريز مي شد .

ما كه از آخر ماه منتظر شارژ شدن حسابمان بوديم هر روز چند بار در ساعات مختلف شماره تلفن گوياي بانك مورد نظر را مي گرفتيم به اين اميد كه مبلغ حقوق در حسابمان باشد حتي گاهي اين تماس گرفتن در ساعات غير اداري و نيمه شب هم انجام مي شد. (ساده بوديم ، انگار مسئولين محترم دلسوز و شكم سير ما كه بيست و هشتم هر ماه حقوق رسميشان در حسابشان بود و البته خدا ميداند حقوق غيررسميشان !!! هر چند روز يكبار به حسابشان واريز مي شد كارهاي حياتي و مهمشان !!!)را ول مي كردند تا شندرغاز پول ما را به دستمان برسانند) الغرض ، شعر زير را در يكي از نااميديهاي مكرر تماس بي حاصل براي اطلاع از موجوي حساب با الهام از شعر «كتيبه» اثر زنده ياد مهدي  اخوان ثالث (م. اميد)سرودم متن اصلي و كامل شعر كتيبه را مي توانيد در همين وبلاگ (چندپست پايين تر بخوانيد)

فتاده تلفن آن سوي تر انگار سنگي بود  

و ما اين سو نشسته خسته و نالان

همه با يكدگر پيوسته ليك از جيب و با افلاس

اگر دل مي كشيدت  سوي دلداري

توانست رفت تا آنجا

كه جيبت را مجالي بود

***

يكي از ما كه جيبهايش كمي خالي تر از ما بود

لعنت كرد بختش  را

و ما هم اين چنين كرديم

به سوي تلفن رفتيم…

نوشته بود :

كسي راز مرا داند كه بانك ملي را گيرد

«و شب شط جليلي بود پر مهتاب»

***

يكي از ما كه اوضاعش كمي از جمع بهتر بود

به جهد ما درودي گفت و آغازيد

هلا دو دو دوباره دو

پس از آن شش دو بار و  هشت

«عزا، دشنام گاهي گريه هم كرديم»

زبس اشغال بشنيديم

چه مشكل بود اما «چه شيرين بود پيروزي»

صدا از دورگو آمد،

بگو …

براي ما بگو …

گوشي از دست او افتاد ،« گويي مرد»

بگو …

«لبش را با زبان تر كرد ما هم اين چنين كرديم»

 بگو…

طرف مي گفت همان،

تمام آنچه موجودي است

هزار ششصد و اندي است

و «شب شط عليلي» بود.

 

 

 

12/7/84

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 17:35  توسط علی  | 

12-رندی،عنایت خداوندی است:

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما را خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد

13-رند نه ناز پرورده که بلا کش است:

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

14-رندی رسالت وسنتی است ازلی و ابدی:

مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

15-رند اهل مصلحت اندیشی های سیاست مدارانه و

 عافیت طلبانه نیست:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

 

منابع و مآخذ:

-اوصاف رندان در شعر حافظ/دکتر محمد علی خالدیان/مجله حافظ/شماره 10/دی 83

-شخصیت های مثبت و منفی در دیوان حافظ/دکتر جلیل مسعودی فر/مجله حافظ/شماره 11/بهمن83

-فرهنگ معین/جلد دوم/انتشارات امیرکبیر

-واژه نامه ی غزل های حافظ/حسین خدیوجم/نشر ناشر

-دیوان حافظ/تصحیح دکتر غنی و علامه قزوینی/نشر محمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 23:31  توسط علی  | 

6-رند سرافراز عالم است:

زمانه رندی عالم ندادجز به کسی

که سرفرازی عالم درین کله دانست

7-رندی،گنج پنهان است:

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکار نیست

8-رند در قید سود و زیان نیست:

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

9-رند اهل نیاز است و از غرور به دور:

زاهد غرور داشت،به سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

10-رند((ولی))است:

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت

11-رند توجهی به ظاهر الفاظ واصطلاحات ندارد:

صلاح و توبه و تقوا زما مجو حافظ

ز رند عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 12:20  توسط علی  | 

این اوصاف عبارتند از:

1-رند با تقوای دروغین وظاهر گرایی در دین سر ستیز دارد:

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

2-رند همیشه اهل نشاط و بسط خاطر است:

توبه ی زهد فروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

3-رند از اسرار عالم غیب آگاه است:

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

4-رند،مخالف سوءاستفاده از مقدسات است:

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

5-رند نفاق ستیز است:

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن که او عالم سرست بدین حال گواست

ادامه دارد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 12:27  توسط علی  | 

در لغت برای رند چند معنی مختلف وبعضا متفاوت موجود است.هوشمند،باهوش،زیرک،حیله گر،لاقید ولاابالی،آن که با تیز بینی و ذکاوت خاص، ریا کاران و سالوسان را چنان که هستند بشناسد؛ و معانی دیگری که از حوصله ی این بحث خارج است رند یکی از شخصیت های مثبت دیوان حافظ است و از آفریده های طبع خلاق او.

رند، همواره به عنوان انسان کامل و یا نمونه کامل انسانی که باید باشد ولی در جامعه کمتر یافت می شود مطرح شده است به عبارت دیگرحافظ، انسانی راکه می جسته ولی نیافته در سیمای رند تصویر کرده است. در دیوان او کلمه رند 52 بار و رندی 35 بار به کاررفته است. از دیدگاه حافظ، کسی روح ایمان و انسانیت و حقیقت در او زنده است که اوصاف رندان را داشته باشد و برای رندان اوصافی را می شمارد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 10:1  توسط علی  | 

اوضاع اجتماعی قرن هشتم و حوادث رعب انگیز و جریان -های مرگ باری که اتفاق می افتاد ،از حمله تاتارها و تیمور گرفته تا جنگهای داخلی که حکام برای به قدرت رسیدن به راه می انداختند شرایطی را به وجود آورده بود که کوچکترین جایی برای «خرد»،«اراده»و«جنبش» باقی نمانده بود و عرفانی که در آن زمان بر اوضاع اجتماعی حاکمیت داشت ،به جهت نابه سامانی های موجود ، هیچ حرکت و نشاط وطراوتی در مردم ایجاد نمی کرد درچنین شرایطی هنرمندی مانند حضرت حافظ برخود لازم می دید که تازیانه انتقاد بر اندام یک یک عناصر اجتماعی عصر خویش از پادشاه گرفته تا امرا و فقها و صوفیان و زاهدان بنوازدوعلیه همگان طغیان نماید و این خود نشان دهنده ی واقعیات اجتماعی عصر اوست. عصری که میدان خودنمایی ویکه تازی محتسبان منصوب از طرف خلیفه بوده که در ظاهر وظیفه حراست از شریعت و در واقع هدف سرکوب مخالفان خلیفه را داشتند.محتسبانی که گاه از غرض پاک نبودند و بر مردم تهمت می زدند تا از آنها رشوه بگیرند.حافظ به همین دلایل به مذمت محتسبان پرداخته و به خشک مغزی مفرطی که آنان بر عامه مردم مستولی گردانیده بودند اعتراض دارد و مکرردر مکرر آنان را نکوهش می کند.حافظ برای رهایی خود از جامعه ای که آلوده به تمام زشتی هاست به عادت ستیزی و رندی و ملامت گری روی می آورد و مردم را به جماعت رندان فرا می خواند.

اما رند کیست؟

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 16:38  توسط علی  | 

زیارت عاشورا متنی است قدسی،یعنی تمام کلمات آن عینا از جانب خدای متعال و از طریق جبرئیل به  پیامبر-صلی الله علیه وآله وسلم-رسیده،اما حکایتی عجیب از اثر مداومت بر خواندن زیارت عاشورا:

دریزد فرد صالحی به نام حاج محمدعلی یزدی زندگی می کرد . او انسان عابدی بود و از جمله کارهایش این بود که شبها به مقبره ی خارج از شهر یزد می رفت و در آنجا عبادت می کرد او همسایه ای داشت که از کودکی با هم بزرگ شده بودند. اما همسایه اش چندان اهل آخرت نبود و بیشتر به دنیا مشغول بود از قضا مرد همسایه درگذشت و او را در همان قبرستان دفن کردند. کمتر از یک ماه بعد از مرگ شبی حاج محمدعلی همسایه اش را در خواب دید که در آن دنیا اوضاع بسیار مناسبی دارد. پس از او پرسید: من تو را خوب

 می شناختم نوع زندگی تو چنان نبود که برایت تصور این وضعیت نیکو برود چه طور شد که به این مقام رسیدی؟ مرد همسایه جواب داد همین طور است که می گویی من از روز وفات تا دیروز در اشد عذاب بودم تا این که دیروز همسر استاد اشرف حداد(آهنگر) فوت کرد و او را در همین مکان دفن کردند. و در شب وفات او حضرت امام حسین ـ علیه السلام ـ سه مرتبه او را زیارت کرد و در مرتبه سوم امر فرمود به رفع عذاب از این قبرستان پس حالت ما نیکو شد و در نعمت افتادیم .

حاج محمدعلی متحیرانه از خواب بیدار شد. او استاد اشرف را نمی شناخت و محلش را نمی دانست پس به بازار آهنگران رفت و پرسان پرسان او را پیدا کرد.

 از او پرسید آیا تو همسری داشتی که دیروز فوت کرد؟ 

ـ گفت : آری

ـ پرسید او را در فلان قبرستان دفن کردید ؟

ـ آری

ـ او به زیارت ابا عبدالله رفته بود؟

ـ نه

ـ ذکر مصائب او می گفت؟

ـ نه

ـ مجلس تعزیه بر پا می کرد؟

 ـ نه

استاد اشرف که از این سوالات متعجب شده بود دلیل این سوال و جواب را پرسید . حاج محمدعلی یزدی خوابی را که دیده بود باز گفت.

استاد اشرف گفت همسرم مداومت می کرد بر خواندن زیارت عاشورا

منبع : مفتاتیح الجنان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 13:38  توسط علی  | 

آیا جواب این سوالات را می دانید؟

1ـ جنگهای صدساله آمریکا چند سال طول کشید!؟

2ـ کلاه پاناما در چه کشوری تولید می شود!؟

3ـ روس ها انقلاب اکتبر را در چه ماهی جشن می گیرند!؟

4ـ اسم شاه جرج سوم چه بود!؟

5ـ اسم جزایر قناری از نام کدام حیوان گرفته شده است !؟

اگر فکر می کنید سوالات آسان یا بی ربط است جوابهای خود را با جوابهای درست مقایسه کنید. برای دیدن جوابها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 13:35  توسط علی  | 

شعر بسیار زیبا و تاثیر گذاریست از مهدی اخوان ثالث،خوندش رو بهتون پیشنهاد می کنم:

فتاده تخته سنگ آن سوی تر،انگار کوهی بود

وما این سو نشسته، خسته انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر،

همه با یکدگر پیوسته،لیک از پای،

و با زنجیر.

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن،لیک تا آنجا

که رخصت بود

تا زنجیر.

             ***

ندانستیم

ندایی بود در رویای خوف و خستگی هامان،

ویا آوایی از جایی،کجا؟هرگز نپرسیدیم

چنین می گفت:

((فتاده تخته سنگ آن سوی،وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است،هرکس طاق،هرکس جفت...))

چنین می گفت چندین بار

صدا،وآن گاه چون موجی که بگریزد زخود

در خامشی می خفت

وما چیزی نمی گفتیم

وما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

وحتی درنگه مان نیز خاموشی.

وتخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

           ***

شبی که لعنت از مهتاب می بارید،

وپاهامان ورم می کرد و می خارید،

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:

((باید رفت.))

وما با خستگی گفتیم)):لعنت بیش بادا!))

گوشمان را،چشممان را نیز،((باید رفت.))

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگی

آن جا بود

یکی از ما که زنجیرش رهاتربود، بالا رفت،

آن گه خواند:

((کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند.))

و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.

وشب شط جلیلی ود پر مهتاب.

        ***

هلا،یک...دو...سه...دیگر بار

هلا،یک،دو،سه،دیگر بار.

عرق ریزان،عزا،دشنام،گاهی گریه هم کردیم.

هلا،یک،دو،سه،زین سان بارها بسیار.

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی

وما با آشنا تر لذتی ،هم خسته ،هم خوشحال،

زشوق و شور مالامال.

        ***

یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود،

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.

خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

(وما بی تاب)

لبش را با زبان تر کرد(ما نیز آنچنان کردیم)

وساکت ماند.

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.

دوباره خواند،خیره ماند،پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود نا پیدای دوری،ما خروشیدیم:

((بخوان!))او هم چنان خاموش.

((برای ما بخوان!))خیره به ما ساکت نگه می کرد.

پس ازلختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،

فرود آمد.گرفتیمش که پنداری که می افتاد.

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

((چه خواندی،هان؟))

مکید آب دهانش را و گفت آرام:

نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند،

که از این رو به آن رویم بگرداند.

         ***

نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم.

وشب شط علیلی بود.

 

تهران،خرداد 1342

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 17:19  توسط علی  | 

لطفا نیت کنید و به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 18:8  توسط علی  | 

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب واندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست دارم.مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این:

(من دوستی دارم.که به دشمن خواهم از او التجا بردن)

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 12:46  توسط علی  | 

سلام

من برگشتم.به امید خدا قصد دارم مثل گذشته فعالانه

فرصتی رو به نوشتن مطلب در حرف های ناتمام...اختصاص

بدم.به زودی و برای شروع درباره آنچه در این مدت بر من گذشت

یعنی در واقع دلایل غیبتم در وبلاگ نویسی براتون خواهم گفت

جالبه بدونید این اتفاقات عجیب با مطالب و موضوعات قبلی

حرف های ناتمام...بی ارتباط نیست.منتظر مطالب تازه من باشید

مخصوصا افشا گر یهای شگفت آور و تکان دهنده ای در بخش درد دل های یک کارمند غیر رسمی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 15:15  توسط علی  | 

     من از روییدن خار سر دیوار دانستم

که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 15:0  توسط علی  | 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 14:59  توسط علی  | 

ای نکویان که در این دنیایید
دوش بهر صنمی سرخ وسپید
دلم اندر وسط سینه تپید
رفتم و کردم از او خواهش رقص
پاشداز جایش و با من رقصید
وسط غلغله رقص به سهو
لب خود را به کت من مالید
یخه (یقه) من زتماس لب وی
پاک قرمزشد و رنگی گردید
چون زنم چشم به آن لکه فکند
بین ما گشت بسا گفت و شنید
گر نمی ساختم او را قانع
داشت از زور حسد می ترکید
فکر کردم که زیک لکه سرخ
تا چه حد رنج و محن باید دید
زین جهت به که شما آقایان
بانوان را پس از این پند دهید:
«کای نکویان که درین دنیایید
با بزک چون که برون می آیید
با خط سبز به پشت لب سرخ
بنویسید که رنگی نشوید!»

(ابوالقاسم حالت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 17:29  توسط علی  | 

  ز كوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي

             ازين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 12:16  توسط علی  | 

بهاروگل طرب انگيز گشت و توبه شکن

به شادي رخ گل بيخ غم ز دل بركن

رسيد باد صبا غنچه در هواداری

ز خود برون شد و بر خود دريدپيراهن

طريق صدق بياموز از آب صافي دل

به راستي طلب آزادگي زسرو چمن

ز دستبرد صبا گرد گل كلاله نگر

شكنج گيسوي سنبل ببين به روي چمن

عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد

بعينه دل و دين مي برد به وجه حسن

صفير بلبل شوريده و نفير هزار

براي وصل گل آمد برون ز بيت حزن

حديث صحبت خوبان و جام باده بگو

به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 12:10  توسط علی  | 

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست   

 بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر        

كان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنيدم از هواي تو آواز طبل را        

 باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست

گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو 

 آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست                                       

 وان دفع گفتنت كه برو شه به خانه نيست

وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوست

در دست هركه هست ز خوبي قراضهاست

وان معدن ملاحت و آن كانم آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيل است بي وفا

من ماهيم،نهنگم،عمانم آرزوست

يعقوب وار وااسفا ها همي زنم

ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست

والله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود

آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روي موسي عمرانم آرزوست

زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول

آن هاي وهوي و نعره مستانم آرزوست

گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي نشود جسته ايم مه

گفت آن كه يافت مي نشود آنم آرزوست

هرچند مفلسم نپذيرد عقيق خرد

كان عقيق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز ديده ها و همه ديده ها ازوست

آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست

خود كار من گذشت ز هر آرزو و آز

از كان و از مكان پي اركانم آرزوست

گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد

كو قسم چشم صورت ايمانم آرزوست

يك دست جام باده و يك دست جعد يار

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

مي گويد آن رباب كه مردم ز انتظار

دست و كنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابي است

وان لطف هاي زخمه رحمانم آرزوست

باقي اين غزل را اي مطرب شريف

زين سان همي شماركه زين سانم آرزوست

بنماي شمس مفخر تبريز رو ز شرق

من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 12:4  توسط علی  | 

شبی که با تو بودم یاد از آن شب
شبی که بی تو بودم داد از آن شب

شبی که لیلی از مجنون جدا شد
فغان و ناله و فریاد از آن شب

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 16:36  توسط علی  | 

لطفا نیت کنید و به ادامه مطلب بروید....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 16:35  توسط علی  | 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 16:32  توسط علی  | 

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ایست حور و پری پیش چشم تو
صورت گران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 16:31  توسط علی  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 22:12  توسط علی  | 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 22:3  توسط علی  | 

پیکر تراش پیرم و باتیشه خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه شستشو دروست
پاشیده ام شراب کف الود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

هشدار! زان که در پس این پرده نیاز
آن بت تراش بولهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 22:3  توسط علی  | 

هرگز فراموش نکنید آنچه که عشق می نامیم و مورد نظر من در این سلسله نوشته هاست،
فرسنگ ها با احساساتی که هدفش صرفا اطفای نیازهای جسمی بین زن و مرد است فاصله دارد.
این به معنای تکذیب یا تقبیح نیازهای غریزی و کاملا طبیعی بشری نیست.صحبت بر سر آن است که عشق،
همین عشق زمینی انسان به انسان،بسیار فراتر و مقدس تر از آن است که وسیله ای باشد یا تعریفی
برای پاسخ به غرائز جسمی.همین جا شاید مرا متهم کنید که نقض غرض کرده ام و با وارد کردن کلمه
(مقدس)از عشق زمینی گذشته ام اما این طور نیست.عشق انسان به انسان هم می تواند اری قدسی
و بلند مرتبه باشد.اصلا چه کسی گفته همه آنچه به انسان و زندگی این جهانی او مربوط است حتما باید
در لفافی_که اغلب هم ریا کارانه است_از مفاهیم آسمانی پیچیده شود تا ارزش پیدا کند؟صحبت پیرامون
توصیه های معصومین_علیهم السلام_درباره زندگی دنیوی و شیوه زندگی آن بزرگواران موضوع بحث ما نیست
اما تحقیق کنید ببینید از کجای زندگی آنها_که ملاک ومعیار زندگی هستند_برداشت می شود که
عشق بین دو انسان مفهومی ناپاک و نادرست است.
اما برگردیم سر حرف اصلی،آری من می گویم همین عشق زمینی انسان به انسان امری است قدسی
و والا،اما می خواهم سخن دیگری هم اضافه کنم که شای بسیار سوال برانگیز و عجیب به نظر برسد:
عشق زمینی انسان به انسان مقدس و ارزشمند است آنهم بدون توجه به ماهیت این عشق

 و نتیجه ای که حاصل می شود.....
(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 22:36  توسط علی  | 

در واقع این عجیب ترین،مبهم ترین،هراس انگیز ترین و در عین حال زیبا ترین و مقدس ترین(علت=بیماری)و(زاری)
آدمی است.در همین داستان شاه و کنیزک(نخستین داستان در دفتر اول مثنوی)،شاهی که به قول مولوی
(ملک دنیا بودش وهم ملک دین)با این همه ابهت و شکوه در یک چشم به هم زدن عاشق بی قرار کنیزکی
 می شود و پس از بیمار شدن معشوق،چنان خود را می بازد که:
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست     گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست   دردمند و خسته ام درمانم اوست
می بینید؟!پادشاه شوکتمند را کار به جایی می رسد که ابتدا جان خود را هم طراز و یکسان با جان کنیزک
 می داند و در ادامه جان خود را دربرابر جان محبوبش ناچیز و بی ارزش می شمارد.مساله شاه بودن یا کنیز
بودن نیست،خاصیت همین عشق زمینی انسان به انسان است.وقتی عاشق می شوی خود را در برابر او
فدایی می یابی.این عشق زمینی هم هیچ تباینی با خدا خواهی و عشق به معبود ندارد.در تضاد که نیست
هیچ،عاملی می شود در نزدیکی به خدا.
با این اوصاف در عجبم از کسانی که عشق زمینی را هم طراز هوس بازی و غریزه پرستی و شهوت رانی
می دانند و آن را تخطئه و محکوم می کنند.آخر چطور ممکن است بتوان این گونه سطحی و احمقانه به
عشق بین دو انسان نگاه کرد....
(ادامه دارد...)
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 21:4  توسط علی  | 

لطفا نیت کنید و به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 21:2  توسط علی  | 

نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که از کارهاتون نتیجه عکس بگیرین یا نه؟به طور طبیعی احتمالا برای همه
این اتفاق ناخوشایند افتاده که نتیجه حاصله از کاری که انجام می دن با اون چیزی که هدف و نیت آنها بوده
تفاوت زیادی داشته باشه ولی این داستان کسی است که تمام یا اکثر کارهش به طرز دردناکی نتیجه معکوس
می دن،این بسیار غم انگیز و نا امید کننده است که آدم کارهایی رو به نیت خیر انجام بده اما دیگران نه تنها
قدردان نباشند که شما رو به شرارت متهم کنند.قهرمان قصه ما سعی می کنه برای دیگران کارهای مثبتی
انجام بده و قلبا به دوستان و اطرافیانش علاقمنده اما این علاقه از طرف دیگران برعکس تعبیر می شه.
در واقع همه این احساس مثبت رو منفی فرض می کنن و به تبع این ذهنیت متقابلا با او_آشکار یا نهان_دشمنی
می کنند.
قهرمان داستان ما این روزها تنها تر،نا امیدتر و سرخورده تر از همیشه است.اون دیگه واقعا درمونده شده
ومتعجب و متاسف از این برخوردهای اطرافیانش.این راستی راستی درد بزرگیه که همه حتی اونهایی که
مثلا به عنوان دوست می شناسدشون به جای اینکه درکش کنن و کنارش باشن طردش کنن و دردی به دردهاش
اضافه کنن.این راستی راستی درد بزرگیه،ازون دردها که درمونی نداره غیر از....
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد         پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 20:46  توسط علی  |